آذربایجان شکست میخورد.و اگر آذربایجان شکست میخورد ایران زمین
میخورد. اما در مشروطه دو بار در یک شب گریستم. جریان از این قرار بود
که: 9 ماه بود تحت فشار بودیم. بدون غذا ... بدون لباس ... از قرارگاه آمدم
بیرون .. چشمم به یک زن افتاد با بچه ای در بغل ... دیدم بچه از بغل مادر
پایین آمد و چهار دست و پا رفت به سمت بوته علف ، آنرا از ریشه درآورد و
از شدت گرسنگی خاک ریشه ها را میخورد. با خودم گفتم الان مادر این
بچه به من فحش و ناسزا میگوید و به خاطر این شرایط مرا لعنت میکند. اما
مادر کودک به طرف بچه رفت و اورا بغل کرد و گفت: عیبی نداره فرزندم ...
خاک میخوریم اما خاک به دشمن نمیدیم. اینجا بود که اشکم سرازیر شد.
خسته و آزرده از این صحنه به قرارگاه برگشتم با خود گفتم امشب باید
حمله کنیم ... رفتم و به سربازانم گفتم باید امشب حمله کنیم. یه سردار
میخوام بره و به باقرخان خبر دهد که بعد از نماز صبح حمله میکنیم. اما
بدانید هرکس برود امیدی برای زنده موندنش نیست. یکی بلند شد و
داوطلب شد. اما به او گفتم تو زن و بچه داری. یکی دیگر بلند شد و گفت
من میروم. اما به او گفتم تو هم مادر پیر داری و بعد از تو تنها میماند. در
این میان یکی بلند شد و گفت: من نه زن و بچه دارم و نه پدر و مادر پیر.
اجازه دهید من میروم. گفتم باشه و صبح یک اسب به او دادیم و رفت ...
آن سردار جوان رفت و خبر را رسانده بود ، اما در راه برگشت از پشت با تیر
زده بودنش ... خودش را به سختی به اردوگاه ما رساند ... به طبیب گفتم
این سرباز بی نظیریست .. سعی خودت را بکن تا او را معالجه کنی. طبیب
چند دقیقه بعد با گریه به پیش من آمد و گفت: سردار !! تو چطور سرداری
هستی که هنوز نفهمیدی سربازت زنه یا مرد !!!؟ آنجا بود که فهمیدم آن
سرباز جان بر کف زن بوده که موهایش را کوتاه کرده تا به میدان جنگ
بیاید. وقتی طبیب میخواست معالجه اش کند به خاطر اینکه بدنش را لخت
نبیند ... نگذاشته بود لباس اش را درآوردو آنجا بود که دوباره گریستم
منبع:
http://ejtemai642.blogfa.com/
بدون شرح........ما را در سایت بدون شرح..... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 20