خرید بک لینک
صحبتهای فرزندی در کنار قبر مادرش:قبرستان بود و سکوت ... و بادی که هو هو کنان در گوشم نوای دلتنگی مینواخت.روبروی مزار مادرم ایستاده بودم و به شعر روی سنگ قبر خیره شده بودم : همی دانم که مادر بر سرم نیستصفای سایه او بر سرم نیستمرا گر دولت عالم ببخشندبرابر با نگاه مادرم نیست.خیلی دیر بود."همیشه زود دیر میشود"اما حرفهایی روی دلم سنگینی میکرد که باید بهش میگفتم.اما افسوس که ....اشک از دیدگانم جاری بودبا بغضی سنگین شروع کردم به نجوا با مادرم:مادرم ... مادرخوبم....ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺫﯾﺘﺖ ﻧﮑﻨﻢ ❗️ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ﺩﯾادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 13:16

م ا د ر پسره به مادرش گفت با اين قيافه ترسناكت چرا اومدی مدرسه؟ مادر گفت غذاتو نبرده بودی،نميخواستم گرسنه بمونی.پسر گفت ای كاش نمیومدی تا باعث خجالت و شرمندگي من نشی... همیشه از چهره مادرش با یک چشم خجالت میکشید.. چندسال بعد پسرک درشهر ديگه دانشگاه قبول شد و همون جا کار پیدا کرد و ازدواج كرد و بچه دار شد. خبر به گوش مادر رسيد .مادر گفت بیا تا عروس و نوه هامو ببینم.اما پسرک میترسید که زن و بچش از ديدن پیرزن یه چشم بترسن.. چند سال بعد به پسره خبر دادن مادرت مرده .. وقتی رسید مادر رو دفن کرده بودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 13:16

]چندوقت پیش یکی از کاندیداهای مجلس اومد روستای ما گفت چه مشکلاتی دارید؟ بگید تا حل کنمگفتیم والا دوتا✌ مشکل خیلی مهم داریماولیش اینه که گاز نداریم دومیش اینه که...هنوز دومی رو نگفته بودیم که گفت صبر کنیدبه بغل دستیش گفت اون موبایلو بده به من... الو! سلام آقای ***، بنده الان در روستای بوووق! هستم و این مردم گاز ندارن، لطف کنید به دستور من براشون گازکشی انجام بدید...جان؟... خواهش میکنم...کی؟... یک هفته بعد از انتخابات؟...بله بله...پس من قول بدم از جانب شما؟...بسیار خوب. گوشی رو قطع کرد.گفت این حل ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 13:16

من از عمق وجود خود خدایم را صدا کردم ، نمیدانم چه میخواهی ولی

امشب ، برای تو ، برای رفع غم هایت ، برای قلب زیبایت ، برای آرزوهایت ،

به درگاهش دعا کردم و میدانم خدا از آرزوهایت خبر دارد ، یقین دارم دعاهایم

اثر دارد .

التماس دعا

یاعلی

برچسب: نویسنده: مینا حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 19 دی 1396 ساعت: 23:01

]چندوقت پیش یکی از کاندیداهای مجلس اومد روستای ما گفت چه مشکلاتی دارید؟ بگید تا حل کنم گفتیم والا دوتا✌ مشکل خیلی مهم داریم اولیش اینه که گاز نداریم دومیش اینه که... هنوز دومی رو نگفته بودیم که گفت صبر کنید به بغل دستیش گفت اون موبایلو بده به من... الو! سلام آقای ***، بنده الان در روستای بوووق! هستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 4 تير 1396 ساعت: 19:45

من از عمق وجود خود خدایم را صدا کردم ، نمیدانم چه میخواهی ولی

امشب ، برای تو ، برای رفع غم هایت ، برای قلب زیبایت ، برای آرزوهایت ،

به درگاهش دعا کردم و میدانم خدا از آرزوهایت خبر دارد ، یقین دارم دعاهایم

اثر دارد .

التماس دعا

یاعلی

برچسب: نویسنده: مینا حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 4 تير 1396 ساعت: 19:45

امشب به دردهای حسین وحسن زینب .درد دیگه ای اضافه میشه

امشب زینب بی بابامیشه

امشب حسن داغداربابامیشه

امشب حسین بازهم عزادارمیشه

امشب کمرمولا خم میشه

امشب فرق سرمولا شکافته میشه

امشب فاطمه غمیگیین ترازهروقت میشه

امشب زمین بی امیر میشه

فقط همیین

اجرک الله یاصاحب الزمان

برچسب: نویسنده: مینا حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 4 تير 1396 ساعت: 19:45

سلام

ماه رمضون امسالم تموم شد ولی هیچوقت یادم نمیره اون:

سفره قشنگ افطار

گرسنگی وتشنگی کشیدن

سحری خوردن

قران خوندن

دوباره جمع شدنا

و......

این ماه تموم شد اما رمضان فقط نخوردن وزجر کشیدن نبود

ایا معنای واقعی این ماه رو فهمیدیم!؟؟!

برچسب: نویسنده: مینا حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 4 تير 1396 ساعت: 19:45

در خاطراتش مینویسد من هیچوقت گریه نمیکنم چون اگر اشک میریختمآذربایجان شکست میخورد.و اگر آذربایجان شکست میخورد ایران زمین میخورد. اما در مشروطه دو بار در یک شب گریستم. جریان از این قرار بود که: 9 ماه بود تحت فشار بودیم. بدون غذا ... بدون لباس ... از قرارگاه آمدم بیرون .. چشمم به یک زن افتاد با بچه ایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا حسین‌پور تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 15:23

چه نهادی مجوزفیلم های جدیدسینمایی وسینماخانگی رومیده واقعاموضوعای بعضی ازاین فیلم ها بافرهنگ ایرانی واسلامی جوردرنمیاد

نمیدونم بعضی هاداره یادشون میره اینجا

جمهوری اسلامی ایرانه

اینجایه کشورغربی نیست

برچسب: نویسنده: مینا حسین‌پور تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 15:23

یادی میکنم از سال 95سالی که واقعا برای ملت ایرانواقعا پراز غم وحادثه بود نمیخوام حالتون روبدکنم امابرا ملت ما واقعا بد بود (البته خوبی هایی رو همبرا بعضی ها داشت) ازاولای سال که طوفان وسیل وسیزده مرگ افرین تا تابستون گرم وخشکسالی عجیب گردوغبار حالگیر تاپاییز که زائرای اربعین ب خاطرداعش کثیف پرکشیدنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا حسین‌پور تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 15:23

پشت سر: مرقد مولا , روبرو: جاده و صحرا بدرقه با خود حیدر پیش رو ، حضرت زهرا اینجا هر کی هرچی داره نذر حسین کرده هرستونی که رد میشیم سیلِ جوونمرده (یا حسین لبیکَ یا حسین لبیکَ یا حسین یابن الزهرا ) اومدیم پای پیاده روز و شب، توو دل جاده اومدیم مولا ببینه شیعه مشتاقِ جهاده تا دم آخر می مونیم پای همین مکتب مرده باشه مگه شیعه، تنها بشه زینب (یا حسین لبیکَ یا حسین لبیکَ یا حسین یابن الزهرا ) بِالنَّحیبِ والحَنینِ، حانَ یَومُ الأربَعینِ با سوز و گریه روز اربعین فرارسید جِئْنا لکِن بِالمَدینَة تَنْتَظِر أُمُّ البَنینِ ما آمدیم اما ام البنین در مدینه چشم به راه است جِئْنا مَشْیاً حتَّى نُعْلِن أنّا عَلَى العَهْدِ پیاده آمدیم تا اعلام کنیم که همچنان بر عهد و پیمان خویشیم نَنْتَقِم مِن کُلِّ طاغٍ یَوْماً مَعَ المَهْدی و روزی همراه حضرت مهدی( عج) از همه ی طاغوت ها انتقام می گیریم (یا حسین لبیکَ یا حسین لبیکَ یا حسین یابن الزهرا ) نَحْنُ أصْحابُ الشَّهامَة صامِدونَ حتّى القِیامَة ما صاحبان شهامت و شجاعتیم و تا قیامت استوار خواهیم بود إنّا کُلٌّ کالمَسامیرَ لانُبالی بالمَلامَة مانندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا حسین‌پور تاريخ: شنبه 6 آذر 1395 ساعت: 10:13

ازمترسکی سوال کردم آیا از ماندن در مزرعه بیزار نشده ای؟ پاسخم داد و گفت: در ترساندن و آزار دیگران لذتی بیاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم. اندکی اندیشیدم و سپس گفتم: راست گفتی من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم گفت: تو اشتباه می کنی زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد، مگر آن که درونش از کاه پر شده باشد. شما چطور؟ اگر از ترساندن و آزار دیگران لذت میبرید پس بدانید که درونتان پر از کاه است، نه مهر و عطوفت. منبع:http://ejtemai642.blogfa.com/ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا حسین‌پور تاريخ: شنبه 6 آذر 1395 ساعت: 10:13

در خاطراتش مینویسد من هیچوقت گریه نمیکنم چون اگر اشک میریختم آذربایجان شکست میخورد.و اگر آذربایجان شکست میخورد ایران زمین میخورد. اما در مشروطه دو بار در یک شب گریستم. جریان از این قرار بود که: 9 ماه بود تحت فشار بودیم. بدون غذا ... بدون لباس ... از قرارگاه آمدم بیرون .. چشمم به یک زن افتاد با بچه ای در بغل ... دیدم بچه از بغل مادر پایین آمد و چهار دست و پا رفت به سمت بوته علف ، آنرا از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی خاک ریشه ها را میخورد. با خودم گفتم الان مادر این بچه به من فحش و ناسزا میگوید و به خاطر این شرایط مرا لعنت میکند. اما مادر کودک به طرف بچه رفت و اورا بغل کرد و گفت: عیبی نداره فرزندم ... خاک میخوریم اما خاک به دشمن نمیدیم. اینجا بود که اشکم سرازیر شد. خسته و آزرده از این صحنه به قرارگاه برگشتم با خود گفتم امشب باید حمله کنیم ... رفتم و به سربازانم گفتم باید امشب حمله کنیم. یه سردار میخوام بره و به باقرخان خبر دهد که بعد از نماز صبح حمله میکنیم. اما بدانید هرکس برود امیدی برای زنده موندنش نیست. یکی بلند شد و داوطلب شد. اما به او گفتم تو زن و بچه داری. یکی دیگر بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا حسین‌پور تاريخ: شنبه 6 آذر 1395 ساعت: 10:13

پسره به مادرش گفت با اين قيافه ترسناكت چرا اومدی مدرسه؟ مادر گفت غذاتو نبرده بودی،نميخواستم گرسنه بمونی.پسر گفت ای كاش نمیومدی تا باعث خجالت و شرمندگي من نشی... همیشه از چهره مادرش با یک چشم خجالت میکشید.. چندسال بعد پسرک درشهر ديگه دانشگاه قبول شد و همون جا کار پیدا کرد و ازدواج كرد و بچه دار شد. خبر به گوش مادر رسيد .مادر گفت بیا تا عروس و نوه هامو ببینم.اما پسرک میترسید که زن و بچش از ديدن پیرزن یه چشم بترسن.. چند سال بعد به پسره خبر دادن مادرت مرده .. وقتی رسید مادر رو دفن کرده بودن و فقط یک يادداشت از طرف مادرش واسش مونده بود : پسره عزيزم وقتی شش سالت بود که در تصادف چشمتو از دست دادی،اون موقع من 26 سالم بود و در اوج زیبایی بودم و بعنوان یک مادر نميتونستم ببينم پسرم یک چشمشو از دست داده واسه همين چشممو به پاره تنم دادم،تا مبادا بعدا با ناراحتی زندگی كنی پسرم .مواظب چشم مادرت باش .. اشك در چشمهای پسر جمع شد.. ولی چقدر زود دیر میشود ...ادامه مطلب

برچسب: l h vaughan taunton mass,l h voss,l h voss materials inc, نویسنده: مینا حسین‌پور تاريخ: شنبه 6 آذر 1395 ساعت: 10:13

صفحه بندی