شهید محمد طحان در1361/10/29به دنیا امد شهید بزرگوار دارای یک فرزند به نام امیر هست اودر 15ابان ماه 1394 دریک عملیات مستشاری در سوریه به شهادت رسید
خاطرات
1.لولهکش و برقکار ماهری بود. حتی ماههای آخر تمام لولهکشی خانه مادرش را انجام داد. محمد حسابی خوش صحبت بود و معمولاً وقتی به جمعی وارد میشد، به اصطلاح جمع را دست میگرفت. اگر بنا بود از کاری نهی کند، طوری این کار را انجام میداد که شخص مقابل او حس نمیکرد مجبور به پذیرش حرفهای اوست. مزایا و معایب کار را میگفت و دستآخر او را برای انجام دادن یا ندادن آن آزاد میگذاشت. همه میتوانستند روی کمک او حساب باز کنند، از خانوادههای هردومان تا دوست و آشنا. از طرفی مقید بود حتماً ماهیانه هزینهای را برای کمک به محرومان اختصاص دهد. انگار خیرخواه همه بود.
دعای عهد، نماز شب و سوره واقعهاش هیچگاه ترک نشد. محمد دائم ذکر بود و زیارت عاشورای روزانه با صد لعن و صد سلام جزء برنامه اصلیاش بود.
2.
بعد از مدتی بجای اینکه موضوع را مستقیم مطرح کند، شروع به آمادهکردن ما کرد. مثلاً برخی کارهای بانک را به من میسپرد، یا اینکه میگفت «من زمان ندارم، فلان خرید را شما انجام بده.» یا خیلی کارهای دیگر که تا آن زمان خودش آنها را انجام میداد.
حتی یکبار پدرش به او گفته بود «چرا این کارها را از همسرت میخواهی؟» گفته بود «نمیخواهم وقتی به ماموریت یا سفر طولانی میروم، همسرم گرفتار و محتاج دیگران شود. اگر الآن یاد بگیرد خیلی بهتر است. زن من باید همه کار را بلد باشد.»
جالبتر اینکه بجز کارهای معمول زندگی، حتی برخی از آموزشهای محل کار را هم با دقت برایم توضیح میداد. تا حدی که واقعاً اگر بیشتر علاقمند بودم و دقت میکردم، الآن حداقل یک دیدهبان حرفهای بودم! (هر دو میخندیم)
حتی یادم هست ماه رمضان سال گذشته، محمد کلاس تفسیر سوره «تغابن» را داشت و مواردی را که باید در کلاس ارائه میداد، شبها برای من میگفت. حرفهایش را با ذوق و شوق گوش میدادم.
3.بعد از شهادت شهید شاطری خیلی منقلب شده بود. میگفت «خوش به حالش! کاش منم شهید شم!» هرچند به روی خودم نیاوردم اما در دلم به حرفهایش خندیدم. فقط گفتم «وا! کو جنگ؟» این اولینبار بود که این حرف را زد. بعد از آن شاید بتوانم بگوییم در تمام نمازهای غفیلهاش که، تقید خاصی هم به آن داشت، اللهم الرزقنا توفیق شهادة فی سبیلک ترک نشد. از آن زمان بود که حقیقتاً نگرانیام نسبت به از دست دادنش بیشتر و بیشتر شد...
4.محمد از سال 92 شروع به مقدمه چینی برای رفتن به سوریه کرد. اوایل کاملاً مخالف بودم. هر بار که صحبتش شروع میشد، میگفتم «حالا زود است! بگذار برای زمان دیگر.» اصرار داشت حتماً ما را به یادوارههای شهدا ببرد؛ هم من و هم پسرم را. شهدا را دوست داشتم و حتی ارادت. میدانستم آرامش الآن را مدیون شهداییم اما حتی در تصوراتم هم به شهادت محمد فکر نمیکردم. از نظر من شهادت خوب بود ولی خب چرا برای همسر من؟! برایم شهدا مثل آدمهای قدیس بودند که حتماً فرق داشتند که شهید شدند فقط همین. اجازه نمیدادم فکرم بیشتر از این جلو برود.
5.
قبل از سوریه، ماموریت سیستان داشت. 20 روز طول کشید تا برگردد. بعد از آن یک ماه ماند و به سوریه اعزام شد. امیر خیلی سراغش را میگرفت. وقتی تماس میگرفت، امیر همه خبرهای مدرسه و کارهایش را به محمد میگفت. پدر و پسر حسابی باهم رفیق بودند. کشتی، فوتبال و مسجد رفتن برنامه معمولشان بود. زیاد باهم بیرون میرفتند و حسابی هوای هم را داشتند. حتی قرار بود وقتی محمد برگشت، باهم استخر بروند که بعد از شهادتش دوستان او، امیرمحمد را به استخر بردند.
محمد خیلی تلاش داشت تا امیر با تربیت ولایی بزرگ شود. تمام تلاشش این بود که وقتی امیر بزرگ شد، سرباز خوبی برای امام خامنهای باشد. حتی این موضوع را در وصیتنامهاش هم اشاره کرد.
حالا امیرمحمد بعد از شهادت محمد آقا، بهانهگیر شده... همش میگوید «مامان، منم میخوام شهید شم...»
6.دوشنبه بود که انجمن اولیاء مربیان دعوت بودم. خواهرم تماس گرفت و گفت «بابا گفته الآن بیا اینجا.» هرچه خواستم نروم قبول نکرد. با امیر رفتیم. وقتی رسیدیم ظاهراً همه چیز عادی بود بجز گریههای مادرم. با نگرانی پرسیدم «اتفاقی افتاده؟» پدرم گفت «نه، فقط شایعه شده که محمد آقا زخمی شده.» بیشتر که اصرار کردم، پدرم گفت «وقتی همسرت را راهی کردی، میدانستی که 50 درصد شهید میشود، 20 درصد جانباز و 20 درصد اسیر. تنها 10 درصد ممکن است که سالم برگردد.» آن لحظه مطمئن شدم که محمد شهید شده است. و ادامه داد «وسایلت را جمع کن تا خانه پدر محمد آقا برویم.» حال مادر محمد خیلی بد بود. اقوام و دوستان هم برای دلداری به آنجا میآمدند اما کسی حرف نمیزد. همه میگفتند چیزی نشده، خوب میشود!!
همان روز، حدود ساعت 15، پدرشوهرم صدایم زد و گفت «دیگر محمد را نمیبینی!» حالم خیلی بد شد. شاید از ظهر تا آن لحظه فقط گریه کرده بودم تا این حرف را نشنوم اما...
محمد قبل از رفتن وصیتنامهاش را به خواهرم داد و گفته بود «تا زندهام نباید از این موضوع هیچکس خبردار شود.» خواهرم هم به هیچکس حرفی نزده بود. آن شب تا موضوع را به من گفتند، وصیتنامه را به پدرم داد و آن را خواندند. محمد گفته بود راضی نیستم در مراسمها گریه کنید و همان شد که اشکهای من و مادرش تمام شد. محمد دلش نمیخواست دیگران اشکهایمان را ببینند، همین!
*بازگشت پیروزمندانه یعنی این
برای بازگشت محمد، حسابی برنامه ریختیم. حتی قربانی گرفتم تا پیش پای محمدم که به سلامت رسیده بود ذبح کنیم. همه چیز آماده یک مهمانی باشکوه بود هم برای بازگشت او و هم برای بدرقهاش به کربلا برای پیادهروی اربعین...
وقتی پیکرش آمد، حس میکرد همسرم در آزمونی بزرگ سربلند و پیروز بیرون آمده است. در بین گروهی که باهم اعزام شده بودند، فقط محمد شهید شد! علمداری عقیله بنیهاشم قیمتی است...
14 مهر ماه اعزامش بود و 15 آبان به شهادت رسید. هجدهم به ما اطلاع دادند و بیستم محمدم تشییع شد. یعنی فقط 32 روز از اعزام تا شهادتش فاصله بود...
برگرفته شده از
shohadairezvan.ir
وصیت نامه
خطاب به همسر:
همسرم وقتی نامه مرا می خوانید گریه نکنید و همانند خانم حضرت زینب صبر پیشه کنید وقتی از شما خداحافظی می کردم روحیه و صبوریتان مرا در این ماموریت مصمم و استوار تر کرد.
از شما خواهش می کنم پسرمان امیر را ولایی تربیت کنید و او را سرباز خوبی برای رهبرمان آماده کنید تا در صحنه های مورد نیاز بتواند با بصیرت عمل کند.
از طرف من پسرم امیر را ببوس و به او بگو ببخشید بابا نتوانست به قولش عمل کند و تو را به استخر ببرد از تو خواهش می کنم قولی که به فرزندم دادم را برآورده کنی.
خطاب به پدر و مادر:
از شما پدر و مادر عزیزم تشکر می کنم شما باعث شدید که من در این عرصه پا بگذارم و از شما خواهش می کنم در غم فراق من گریه نکنید و همانند کوه استوار باشید و از همسر و فرزندم خوب مواظبت کنید.
خواهرم بعد از مرگم خواهش میکنم برایم گریه نکن و مانند حضرت زینب صبر پیشه کن.
در این مدت عمرم نگذاشتم تا آنجا که می شود نمازی از من قضا شود و بر گردنم باشد ولی احتیاطا و بی زحمت در صورت توان یکسال نماز و 500 هزار تومان رد مظالم بپردازید، امکان دارد در کودکی شیطنتی کرده باشم که نتوانسته باشم نسبت به افراد حق آنها را ادا کنم خداوند از حق خود می گذرد اما از حق الناس نمی گذارد.
خواندن زیارت عاشورا و نماز اول وقت به جماعت را به شما توصیه می کنم.





بدون شرح........
ما را در سایت بدون شرح..... دنبال میکنید
برچسب: شهید مدافع حرم محمد طحان, نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 4:51