صحبتهای فرزندی در کنار قبر مادرش:
قبرستان بود و سکوت ... و بادی که هو هو کنان در گوشم نوای دلتنگی
مینواخت.روبروی مزار مادرم ایستاده بودم و به شعر روی سنگ قبر خیره شده بودم :
همی دانم که مادر بر سرم نیست
صفای سایه او بر سرم نیست
مرا گر دولت عالم ببخشند
برابر با نگاه مادرم نیست.
خیلی دیر بود.
"همیشه زود دیر میشود"
اما حرفهایی روی دلم سنگینی میکرد که باید بهش میگفتم.
اما افسوس که ....
اشک از دیدگانم جاری بود
با بغضی سنگین شروع کردم به نجوا با مادرم:
مادرم ... مادرخوبم....
ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺫﯾﺘﺖ ﻧﮑﻨﻢ ❗️
ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﺴﺨﺮﺕ ﻧﮑﻨﻢ ❗️
ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ❗️
ﻧﮕﻢ ﺗﻮ ﺍﻓﮑﺎﺭﺕ ﻋﻘﺐ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﻭ ﻗﺪﯾﻤﯿﻪ ❗️
ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﻣﺖ...❗️
ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺗﻮ ﺑﺮﮔﺮﺩ❗️
ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ﺷﺐ ﻫﺎ ﺯﻭﺩ ﺑﯿﺎﻡ ﺧﻮﻧﻪ ... ❗️
ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺗﻮ ﺑﺮﮔﺮﺩ ❗️
ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ناراحتت نکنم ❗️
دیگه صدامو روت بلند نمیکنم ، ❗️
ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺮﮔﺮﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺩ... ❗️
بچه ها
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﯿﻠﯿﺎ ﺑﺎﺷﻪ ❗️
ﺗﺎ ﺩﯾﺮ ﻧﺸﺪﻩ ﺧﻮﺩﻣﻮﻧﻮ ﺍﺻﻼﺡ ﮐﻨﯿﻢ
ﻗﺪﺭﺷﻮﻧﻮ ﺑﺪﻭﻧﯿﻢ ❗️
سلامتیه همه مادرای عزیز
که نبودشون اول بدبختی هاست.❗️
اگر مادرت هنوز کنارت است ↩️
او را رها مکن ↪️
و محبتش را فراموش نکن
وکاری کن که راضی باشد
چون در تمام زندگی فقط یک مادر داری و وقتی میمیرد ،
آنگاه ملائکه میگویند که
فوت شد آن کسیکه به سبب آن به تو رحم میگردد.❗️
مـــــــــ�ــــــــــ�ـــــــادر�م فرزند خطاکارت را ببخش
منبع:
برچسب:
نویسنده: مینا حسینپور